گلچهره
گلچهره مپرس کان نغمه سرا از تو چرا جدا شد؟
سلام، نمیخوام که باز هم این وبلاگ مثل وبلاگهای قبلیم یه مدت فعال باشه و بعدش خاک بخوره.. اما شاید مشکلم اینه که هیچ کس نمیاد، البته بجز یه سری دوستهای خوبم، البته شاید من هم چرت و پرت مینویسم و کسی مشتاق نیست.. کلی برنامه ریخته بودیم، ولی امروز همش به هم ریخت... البته شاید خیر ما در این بوده، همسری بهتر از همیشه و عاشق تر از گذشته هست، صبح ها میره صبحانه رو میاره رو تخت برام... خدا رو شکر خیلی داریم اذیت میشیم، اما به همسری میگم که خدا یه جائی گذشته همه حسابمون رو یه جا پرداخت کنه، دعا کنین یه گنجی چیزی پیدا کنیم. خانومایی که اینجا میان خوشحال میشم درباره مشکلاتی که در رابطه با شوهرشون دارند کمکشون کنم، فقط کافیه خصوصی بذارند. الان هم دارم از خواب میمیرم، دیشب ۴صبح خوابیدیم، ۷صبح مادرشوهر
بعد هم به هم خوردن برناممون.
سلام، یه جورایی انگار دلم نمیخواد بنویسم دیگه، ولی باید با نفس خودم مبارزه کنم، امروز هم تا ظهر خواب بودیم، با زنگ تلفن بیدار شدیم، مامان بود، من قراره تا حدود ۱ ماه دیگه بیام ایران، و مامان من از الان کلی خوشحال است و صداش پر انرژی شده، البته خداییش هیچ موقع نه پشت تلفن گریه کرده یا گله و شکایت. بلکه تشویقم هم میکنه، میگه بیاین اینجا زندگیتون همش این میشه، مامان من، مامان تو.. دیروز اونجا بودیم، امروز بریم اینجا و... همسری بهتر شده اما هنوز مثل قبل نشدیم، انگار هر وقت میخواهیم به هم نزدیک شویم اون خاطرهها میاد فاصله میندازه بین ما.. دلم خیلی گرفته، اینجا از صبح که پا میشی بارون میبره تا صبح فردا. زبون به دهان نمیگیره این آسمون.. دلم خیلی چیزها میخواد، دلم میخواد کلی پول داشته باشیم، بریم بگردیم، بریم هر جا دوست داریم، بدون دغدغه پول.. دلم میخواد درسم زودتر تموم شه، دلم میخواد بتونم تنهائی برم مسافرت،(فکر نکنین همسری مشکل داره ها، نه بابا، بابای خودم مشکل داره!!!) خدایا، دلم برات تنگ شده، کجأیا؟ میخوایی صدات کنم، دارم صدات میکنم، خدایا ببین هنوز هم لایق نشدم واسه اینکه یه کوچولو راحتی داشته باشیم؟ خدایا، میدونم داری اینها رو میخونی، پس بیا یه کامنتی چیزی بذار.. بعضی وقتا فکر میکنم چقدر قوی شدم، توی این پوسته شکننده چه هسته محکمی هست..
پ ن : چرا هیچ کس کامنت نمیذاره؟ من پوسیدم که!
سلام، خیلی خوب نیستم، از پنجشنبه گردنم گرفته بود، اسپاسم عضلانی، نمیتونستم حرکت بدم اصلا، مثل آدم آهنی شده بودم، تازه قدر سلامتی رو دونستم، همسری هم کلی نگرانم بود، نصف شب هر موقع بیدار میشدم میدیدم بیداره و میپرسید بهتری؟ درد داری؟ ... ولی هنوز مثل قبل نیستیم، نمیدونم، خودم هم مثل گذشته خیلی راغب به نزدیکی زیاد نیستم، این هم از این.. امروز روز سعید شهروز است، سیندخت یه آهنگ گذشته بود، من هم عاشقش شدم، بسیار زیبا بود.. نمیدونم کسی میخونه یا نه اینجا رو.. ولی من اینها رو مینویسم، تا برای خودم باشه، امروز فکر کردم ترانه اسم قشنگیه واسه دخترم،، آهان راستی، مادر شوهرم، چند روز پیشها زنگ زد خونه ما، ۹ صبح.. من خواب و خسته فکر کردم همسریه، گوشی رو برداشتم، سلام کردم، کلی دعوا و گله که چرا نیستین و گوشی رو بار نمیدارین؟ ما یک روز رفته بودیم جائی خارج از شهر، ایشون شاکی که چرا به من نگفتین؟ من هم حوصله نداشتم، هیچی نگفتم، مامان من هر شب تا با من حرف نزنه خوابش نمیبره، هر جا باشیم پیدامون میکنه، ایشون انتظار داره ما به ایشون که هفتهای ۲بار زنگ میزنه برنامهٔ زندگیمون رو بگیم..... گفت همسری کجاست؟ گفتم رفته کلاس داشته، حالا من خواب بودم همسری رفته بود، ایشون تا قطع میکنه فوری زنگ میزنه به همسری که کجایی؟ همسری هم رفته بود یک چیزی پرینت بگیره، میگه دارم پرینت بگیرم، میگه چرا به من دروغ میگین، حالا کی دروغ میگه؟ من دیگه! همسری هم زنگ زد که مامانم اینجوری گفته، کلی عصبانی شدم، اول میخواستم زنگ بزنم کل حالشو ببینم، بعد با خدا گفتم بی محلی بهترین کاره... کلی هم گریه زاری در آورده بود واسه همسری، من نمیدونم این زن چه مشکلی داره؟ خدا شفاش بده. شب دوباره پدر همسری زنگ زد، همسری گفت گوشیو بده مامان، گفت مامان با تو قهره.. خلاصه همسری با مامانش حرف زد و گوشیو داد به من، من هم کلی سرد باهاش حرف زدم و گفتم من دروغ نگفتم، آون هم گفت من منظورم تو نبودی و... خلاصه اینکه این زن کلا رو اعصاب منه.. اینم از این.. فعلا
روابط من و همسری هم چنن سرد و بسیار رسمی است. کلی فشار این روزها روی ما دو تا و بیشتر همسریه.. و همسری هم اصلا نمیتونه چند تا کار رو با هم انجام بده، اگه رانندگی میکنه، باید صدای ضبط کم باشه وگرنه یهو تصادف میکنه.. دیگه اینکه فقط بگم روابط کلی سرده مثل چله زمستون، دعا کنید این همسری یه کم سر عقل بیاد، از اون شب نصف گردنم هم گرفته، نمیدونم چرا؟ حال عمومیم خوبه، فقط یکم اعصاب ندارم، باز هم مرسی که میخونین و برام کامنت میذارین، به رهنمأیتون خیلی احتیاج دارم. سلام، اینجا هوا خیلی گرفته، مثل دل من، دیشب رو باور نمیکنم، بدترین شب زندگیم بود، با آقای شوهر دعوامون شد، من از ماشین پیاده شدم، حدود ۹شب، و پیاده راه افتادم، هر چی زنگ زد بر نداشتم، یکهو یه مرد مست افتاد دنبالم، داشتم از ترس میمردم، خیابون هم خلوت ووو تاریک بود، زنگ زدم بهش، گفتم بیا دنبالم، یکی دنبلمه.... دیوونه شده بود، و من هم از ترس با کفش پاشنه بلند میدویدم ( قبلش یک مهمونی رفته بودیم). من از یکی از همکارهای آقاهه شوهر بدم میاد، یک دختر هندی، که دوست پسر داره، ولی به نظرم یه جوریه، نمیدونم آیا شما هم تا حالا راجع به یک دختر یه حمصهین احساسی دهتین یا نه... دیگه من دیشب که آقای همسر اومد دنبالم انقدر گریه کردم تا خوابم برد، و امروز با یک سردرد عجیب بلند شدم، الان هم مادر شوهرم زنگ زده ووو گله ووو شکایت که چرا گوشی رو بر نمیدرین..( به خاطره تغییر ساعت خواب ووو بیداریمون شب که میخوابیم تللفن رو میکشم تا صبح!) من هم اصلا حوصلشو نداشتم ووو باهاش سرد صحبت کردم، همسری هم صبح رفت سر کلاس ووو بی سر ووو صدا رفت که من بیدار نشوم ، بیدار شدم دیدم بخهری رو تا آخر زیاد کرده که من سرما نخورم.. دلم سوخت براش، من خیلی بچه بعضی میکنم ووو اذیتش میکنم.. یون عاشقانه من رو دوست داره ... خدا رو شکر یون چیزایی که میخواستم ووو التماس دعا داشتم به خوبی پیش رفت، مرسی دوستهای خوبم، باز هم میخوام.. این سومین باره که دارم امروز مینویسم، فقط میخوام برام دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید، چون خیلی میخوام.
دارم امید گوش میدم، و به گذشتهها فکر میکنم، بعضی وقتها فکر میکنم گذشتهها رو کاش میشد پاک کرد از ذهن، خاطرت رو، افراد رو.. حتا روزهای خوب رو.. چون یاد آوریشون روح آدم رو زخم میزنه، الان هم که امید داره میخونه چرا با من؟ فقط با من؟ یاد ۵سال پیش میافتم، غروبهای دلگیر، توی اتاقم....... و هزار تا خاطره، کتابهای رمانی که میذاشتم کنار تختم، یه کس انار گلپر زده میوردم و همینجور که رمان میخوندم انار میخوردم، وقتی هم مامانم صدام میکرد، میگفتم دارم درس میخونم... چه روزایی بود، بی مسئولیت، رها، با یه موزیک شاد میشودم و با یکی غمگین.. دلم میخواد الان برگردم به همون سالها، و خیلی از اشتباهاتم رو که الان داره اذیتم میکنه رو تکرار نکنم، خیلی افراد رو به محدودهٔ عاطفیم راه ندم، خیلیها رو راه بدم.. این هم از اثرات نوستالژیک شدنه، یه چیز دیگه اینکه من اصلا نمیتونم یه قالب شاد پیدا کنم، یه قالب پر از رنگ و شادی... همهٔ قالبها پر از تلخی و سیاهیه، انگار فکر میکنن هر کس وبلاگ مینویسه شکست عشقی عاطفی خورده و هیچ آدم شادی بیکار نیست بیاد وبلاگ بنویسه....! لیمو جان این قالب خوبه؟ اذیت نمیشی؟ امروز صبح(ظهر) بیدار شدیم، نمیدونم چرا ما شبها خواب نداریم، ۳میریم توی رختخواب، یه فیلم میبینیم، خوابمون میگیره، فیلم رو خاموش میکنیم، ولی بعدش یک ساعت حرف میزنیم تا بخوابیم.. ناهار یکی از دوستمون اومد پیشمون، لوبیاپلو داشتیم، خیلی خوشمزه شده بود، همسری عشق لوبیاپلوست. الان هم دوباره پژوهش و تحقیق... فعلا
سلام بر شما(البته کسی اینجا رو نمیخونه که!) الان اینجا ۲نیمه شبه، آقای همسر دنبال کارهای پژوهش و من هم در حالی که به صدای دلنشین سالار عقیلی گوش میدهم دارم مینویسم، امروز با دل دارد عجیبی شروع شد، الان کمی بهترم، من نمیدونم این چه عدالتی هست که مردها فقط لذت ببرن، زنها فقط درد بکشن؟ یه چیزی که همیشه منو آزار میده خانواده شوهرم هستن، میدونین، خیلی به نظر من زرنگ هستن، نه اینکه فکر کنین من مادی هستم ها، نه.. ولی خوب آدم یه چیزایی رو واسه جلو خانوادش هم که شده میخواد رعایت کنن.. این مادر شوهر من انقد بلده ها.. هیچکس مثل اون بلد نیست، دریغ از یک عیدی، یه کادوی تولد، یه ۱۰۰۰ تومانی، من نمیدونم اینا پولشون رو واسه چی میخوان؟ آخرش که میشه مال بچه هاشون، مامان من میگه من دوست دارم پولم رو با دست خودم بدم به بچه که با چشم خودم شادیشون رو ببینم، نه اینکه بعد مرگم بیان پولم رو بردارن و ۲تا فحش هم بدن.. خلاصه که یجوری شده که من از مادر شوهرم اصلا خوشم نمیاد، به نظرم از سادگی و خانمی من دارن سو استفاده میکنن، این همسری یک دونه پسره، اما دریغ از هیچی!!!!!!!! فقط این خانوم بلده اشک و زاری کنه از دوری گل پسرش، همین.. ایشالا خدا اهلش کنه.. من که هیچ وقت ازش نمیگذرم، هیچ وقت.. بیخیال.. بس دیگه قراره پس فردا بریم خونهٔ یکی از دوستام که اسمشو میزارم مهتاب. خیلی دختر ماهیه، ازدواج کرده، شوهرش هم دوستمونه.. کلا باهاش خیلی راحتم، حرفأیی که به هیچ کس نمیزنم بهش میگم، از الان هم کلی ذوق دارم میخوام برم پیشش.. فعلا




زنگ زده بیدرمون کرده، بعد تا آمدیم بخوابیم ۹ مامان خودم زنگ زد..
آبان هم داره تموم میشه..
بر عکس من که اگه ضبط روشن نباشه نمیتونم رانندگی کنم، نمیدونم چشه ؟؟ میگه نمیتونم اون شب رو فراموش کنم(که من از ماشین پیاده شدم..)
من هم اصلا حوصلهٔ ناز کشیدن رو ندارم، گاهی فکر میکنم چقدر خوبه که بچه نداریم ها! 








| Design By : Night Skin |

